سلام
من بازهم اومدم ولي خيلي ناراحتم از غصه دارم دق ميكنم
كسي نميتونه منو درك كنه.................
مانده ام در کوچه های بی کسی
سنگ قبرم رانمی سازد کسی
مردم وخاکسترم را باد برد
بهترین یارم مرا از یاد برد
ما آبي تر از آنيم که بي رنگ بميريم
از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم
تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم
شايد خدا خواست که اينگونه دل تنگ بميريم
ميدونيد چي شد من تو مسابقه باختم هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها
نازنين گريه ميكند.......
از سالن كه برگشتيم همه پكر()راه افتاديم به طرف خوابگاه تو راه براي رفع ناراحتي و خستگي
اين سه روز مسابقه رفتيم كيك، سانديس و تنقلات و ....... خريديم بعد كه حالمون بهتر شد كل خوابگاه را روي
سرمون خراب كرديم.نهار را كه خورديم رفتيم تا اتاق 6 نفره ي خودمون را تميز كنيم (لازم به ذكر هستش كه
من دست به سياه و سفيدنزدم)من هم مشغول يادگاري نوشتن روي در و ديوار شدم روي يكي از ديوار ها اين
شعر رو نوشتم:
حكايت جالبيست كه فراموش شده گان
فراموش كننده گان را هرگز فراموش نمي كنند
بعد یه جای دیگه نوشتم:
توجه توجه!
این اتاق جن داره من با چشمهای خودم دیدم که ..........
و خیلی چیزهای دیگه.........
ولی خیلی خوش گذشت شبها ساعت ۳ الی۴ میخوابیدیم مربی ها خودشون کشتن از بس به ما تذکر
دادن آخر هم ما نخوابیدیم هیچ کاری نتونستن بکنن. خدایی کنترل ما دختر ها هم خیلی سخته به
خصوص ما دختر هایی که از دیوار راست بالا میریم.............
خودمونیم اصلا از باختنمون ناراحت نشدم چون مطمئن بودم که همیشه مركز استان می بره حالا چه
جوری دیگه خدا میدونه.
دیگه بسه خستم باید برم استراحت کنم
یا حق!!!
|
+| دست نويس نازنین در جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت 20:27
|